تبليغاتX
دهکده ی من
دهکده ی من

 

مواظب باشید. قلب هایمان را اینگونه ساخته اند. کافی است یک نفر یک شوخی احمقانه بکند. آن وقت تمامش می سوزد.

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:55 توسط سپیده| |

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:23 توسط سپیده| |

هر کس بد ما به خلق گوید

ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم!

    دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:16 توسط سپیده| |

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

از تو

خلاصه کردم

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین یک بار

تکرار می شد!

تکرار

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 12:1 توسط سپیده| |

گاهی کمان نمی کنی و میشود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 18:52 توسط سپیده| |

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت
پس همیشه شاد باش

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن
شاید امید تنها دارائی او باشد

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد
صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

خوب گوش کردن را یاد بگیریم
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

وقتی از شادی به هوا میپری
مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

مهم بودن خوبه
ولی خوب بودن خیلی مهم تره

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد

میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه، باز صبح شده
انتخاب با توست

اگر در کاری موفق شوی
دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد

زندگی کتابی است پر ماجرا
هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش آنرا دور نینداز

مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا بی قرارت باشند

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار
که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست
که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

فکر کردن به گذشته
مانند دویدن به دنبال باد است

باد همیشه می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با توست

آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

برای روزهای بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

علف هرز چیه؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
پس هرگز دنیا را بی ارزش حساب نکن

زنان هوشیارتر از آن هستند
که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند
سعی کن اعتمادت از آنها سلب نشود

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید به روشنایی داشته باش

چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 18:3 توسط سپیده| |

دلتنگی های آدمی را دیگر نه باد فرصت ترانه خواندن دارد*

و نه آب حوصله شنیدن!

آسمان هم خسته از زمین و زمینیان

         دیگر چشمی برای دیدن رؤیا های خانه به دوشمان ندارد

 

 تنها ما مانده ایم ، با دل های پراندوه و آوارمان،

                            و آغوش خاک...

                                  این آخرین مأوای آدمی!

 

 مارگوت بیگل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 20:38 توسط سپیده| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 12:28 توسط سپیده| |

معلم پای تخته داد ميزد

 

صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

 

 

ولی آخر کلاسيها

 

لواشک بين خود تقسيم می کردند

 

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد

 

 

برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان

 

تساويهای جبری را نشان می‌داد

 

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

 

غمگين بود

 

 

تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است

 

 

از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

 

هميشه


 

 يک نفر بايد بپاخيزد....

  

 

به آرامی سخن سر داد:

  

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

 

معلم مات بر جا ماند

 

و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود

 

آيا يک با يک برابر بود؟

 

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

 

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

 

و او با پوزخندی گفت:

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

 

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

 

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

 

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

 

وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

 

اين تساوی زير و رو می شد

 

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

 

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

 

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

 

يک اگر با يک برابر بود

 

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

 

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

 

یک اگر با يک برابر بود

 

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

 

معلم ناله‌آسا گفت:

 

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...


 

     
    " زنده ياد خسرو گلسرخي"
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:34 توسط سپیده| |

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی ؟!
( زنده یاد حسین پناهی )
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:30 توسط سپیده| |

باورت داشتم از روز نخست،
آمدی تا باشی،
و پر از شعر،
پر از همهمه بودی،
اما،
هیچ حرفی نزدی،
پر از گفتن دلدادگیت،
پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت،
باز حرفی نزدی،
و فقط خندیدی،
خوب من،
میفهمم
از دو چشمت همۀ حرف تو را،
بی کلام اینجا باش.
آخر اینجا بودن،
نیست محتاج صدا.
بودنت با دل من،
بی صدا هم زیباست....

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:7 توسط سپیده| |

 

گفتند : ستاره را نمی‌توان چید

 و آنانکه باور کردند 

برای چیدن ستاره

حتی

دستی دراز نکردند.

 

اما باور کن

که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره

دست درازکردم

 

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز ستاره شد!

 

ستاره‌های درونت را

در شب چشمانت رها ساز

 

و باور کن

عشق را هدفی نیست

آنچنان که به دست آید

در آغوش جای گیرد

و یا در آیینه چشمانت به تصویر نشیند

باور کن که

عشق

خود همه چیز است........

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:59 توسط سپیده| |

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی

چقدر جایت خالیست تا بدونی نبودنت آزارم می دهد لمس کن نوشته هایی

را که لمس ناشدنیست و عریان

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن

گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار لمس کن لحظه هایم را

تویی که می دانی چگونه عاشقت هستم لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن لمس کن

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 16:40 توسط سپیده| |

در خلاء که نه خدا بود و نه آتش


نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه  طلب کرده بودم ..

 

صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.

 

ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی

 

 و دستانم سر بخورند روی موها

 

 و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی  در شب

 

 های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..


من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت

 

 و مست می شوم تا خود ِ روز.


روز می آید و مرا غرق می کند در تمام
آن.

 

سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد

 

 روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.

 

 یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و

 

 بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..

 

 یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.

 

 لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 16:54 توسط سپیده| |

همه می پرسند...
چيست در زمزمه مبهم آب؟!
چيست در همهمه دلكش برگ؟!
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند؟
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال!
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري؟!!
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي بينم
مي شنوم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها
به تو مي انديشم
همه وقت
هم جا
من به هر حال كه باشم
به تو مي انديشم
تو بدان
تنها اين را تو بدان
تو بيا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها
تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها
تو بخند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را
تو بگو
قصه ابرو هوا را
تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان
در دل ساغر هستي
تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را
تو بنوش!
تو بمان با من
تنها تو بمان
تو بخوان با من
تنها تو بخوان

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 12:47 توسط سپیده| |

 مگر کور باشد نقاشی

که به ديدن تو چهره تصوير کند

که انگشت به دهان ميماند

که گر اين کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود يارای به دوش کشيدن بار تصوير تو

نه قلمی اين چنين توانا

به نقش زدن

بازدم سحر گاهيت بشارت بهاران است

نسيمی ست که جهان را مينوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز ميشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک ميبارد و

دلگير ميانجامد

و صدايت آنی ست

که به آزادی و عشق بدل ميکند شعر را

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ايستادن به زير نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم يخ نميزد و

زبانم در التهاب جنبيدن بند نميامد

آه اگر به ديدارت

دست هايم به گرفتن دستهای تو

وا نميماند و

سراسر وجودم درمانده نميشد

از گفتن دوستت دارم

 

از كجا شروع كنم كه تو هم باشي؟
ازبهار چشمانت كه بيدارم كرد؟
يا
زمستان گونه هاي يخي ام كه تو را خواباند؟

از چه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از همين بالها كه تو روي شانه هايم گذاشتي؟
يا از رد پايم كه روي وجدانت ماند؟

از كه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از تو

يا من؟

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:37 توسط سپیده| |

ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

از سخنان ملاصدرای شیرازی

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:10 توسط سپیده| |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:21 توسط سپیده| |

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال كسی باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یك لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی كند
كسی را پیدا كن كه دلت را بخنداند


Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

هر چه میخواهی آرزو كن
هر جایی كه میخواهی برو
هر آنچه كه میخواهی باش
چون فقط یك بار زندگی می كنی
و فقط یك شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

خوب است كه آنقدر شادی داشته باشی كه دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش كنی كه نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلكه بهترین استفاده را می كنند
از هر چه سر راهشان قرار میگیرد


The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت كنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نكنی


When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying

وقتی كه به دنیا آمدی، تو گریه می كردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش كه در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می كنند


Don't count the years, count the memories

سالها را نشمار، خاطرات را بشمار

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:57 توسط سپیده| |

دلم تنگ است

دلم چون برگ هاي زرد پاييزي پر ازدرد است

صداي خش خش برگ ها به همراه

 تپيدن هاي قلبم مي شود آغاز

ومن تنها تر از تنها

 به حال برگ هاي زرد مي گريم

ولي افسوس

حتي برگ زردي هم

به حال اين دل تنها وغمگينم نمي گريد،

              دلم تنگ است....؟!

                                       " دكتر شريعتي"

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:37 توسط سپیده| |

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در
گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،
طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .
و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي
خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند. تا كسي به وجودش پي نبرد .
حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط
تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند
و زندگي زيبايي. كه چون آب
در جريان است.
حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟
خيلي وقت هاست که دلم پر مي کشد براي نوشتن
براي تو ، براي خودم ، براي خودمان ...
که چه ساده از صداي غريبانه ي فاصله ها مي گذريم ، که چه نزديکيم و چه دور مي کنيم
خودمان را از خودمان .
که چه ساده مي شکنيم بي آنکه بدانيم ديگر بغض هايمان اشک نمي شود.
که اينجا هوا باراني است ولي باران نمي بارد.
هر جا گل ياد بودي مي رويد از روز هاي خوب ... نقطه مي گذاري .
سر خط آغاز مي کني...
خيلي وقت است فراموش کرده اي. حس غريبي بود ، ميانمان که دوستش داشتي...
امروز يخ زده اند دست هاي مهربانت .
بهار را با حضور سبزت به کدامين سر زمين برده اي که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟
ديگر اصلا دلم نمي خواهد باشم .
مي خواهم همه را دور بريزم ... هر آنچه از تو تهي است ... هر آنچه با تو تهي است ...
نه ! شايد هم دلم تنگ شده باز هم براي تو و بيشتر براي خودم يا بهتر بگويم براي خودمان .
براي تک تک واژه هايي که هستي شان وام دار توست
وامدار همان نگاه مهربان ...
وامدار همان سکوت آبي ...
وامدار همان صداي ............ ..
هر کس نداند تو خوب مي داني که چه مي گويم ...
که چقدر تنهايم .
و من هنوز نمي دانم که تو از چه سخن مي گفتي ميان لحظه ها ...
که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است
که هنوز قلمم بوي تو را مي دهد
مگر قصه ي عشقت ميان سطر هايم بوي انتظار مي دهد ؟!
که اينچنين کلمات مي خواهند بنويسند از تو براي تو ...

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:30 توسط سپیده| |

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و

حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع

شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار

او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.

در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر

صحبت می‌کردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را

می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در

سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن

 و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می کردند و حتی

بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که

 موجب آزار اطرافیان می‌شد.

یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله

بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟"

شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای

 اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم

 داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد

 میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک

 هم باشد فقط با یک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان

 کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی

 دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود،

 همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل

می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در

 سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد

می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله

 زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:34 توسط سپیده| |

 ·        انسان امروزي چه آسان و ندانسته اقرار به شکست مي کند


 

·        انسان امروزي چه بي مهابا غرور خود را مي شکند و همه صدايش را مي شنوند غير از خود او


 

·        انسان امروزي دوست دارد انسان باشد اما از آنچه او را متفاوت کرده فقط نفهميدن را ياد گرفته است


 

·        انسان امروزي دوست دارد در روياها باشد و در رويا ها زندگي کند اما قدمي براي تحقق آن برنمي دارد


 

·        انسان امروزي دوست دارد در بالا ها پرواز کند اما حرف پرواز ، عروج نمي آورد


 

·        انسان امروزي دوست دارد به هر چه مي خواهد برسد اما منتظر است تا برسانندش


 

·        انسان امروزي چه آسان مي گويد نتوانستنم در حالي که مي توانست قدرت تمام توانستنها باشد

 

بقیه انسان امروز در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:39 توسط سپیده| |

دیروز رفتم از فرشته ها برای خودم دعا گرفتم. گفتند:باید هر روز پنج نوبت به دنیا بیایم.پیش ازطلوع آفتاب،ظهر،عصر، پیش ازغروب و شباهنگام...

فرشته ها گفتند:باید هر روز هفده بار بندگی كنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب كنم و بینهایت رابریزم روی لحظه ها.
فرشته ها گفتند: باید هر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس كنم. ازشبنمی كه اشك خدا روی آن چكیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید.
فرشته ها گفتند:باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار ركعت نماز فریاد بخوانم. قربتا الی الله.
فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های كوچك. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین مواظب عشق!
فرشته ها گفتندباید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یك جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل كویر روزه گرفت.
فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یك عالم دوست داشتن و كمی عقل.
فرشته ها گفتند:باید یك جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم كنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه كه دارم بدهم باد ببرد و هرچه را كه خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم
فرشته ها گفتند:باید یادم بماند كه به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه كرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود...
وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و لبخند خدا و یك عالم دعا كه قول داده بودم مستجابشان كنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:42 توسط سپیده| |

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:36 توسط سپیده| |

بنویس

بنویس و هراس مدار

 از آنکه غلط می افتد

بنویس و

پاک کن.

همچون خدا که هزاران سال است

                                    می نویسد و پاک می کند.

و ما هنوز مانده ایم

در انتظار پاک شدن و بر خود می لرزیم.  

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط سپیده| |

 

1- اعداد بدرد نخور را به دور بريز. اين شامل سن، وزن و قد ميشه. اجازه بده پزشکان براي اونها نگران باشند، براي همين به اونها پول ميدي ديگه.


Throw out nonessential numbers. This includes age, weight and height
Let the doctors worry about them. That is why you pay them

 




2- فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن، غرغروها و بداخلاقها نابودت ميکنند (ضمناً اگر جزو اون غرغروها يا بداخلاقها هستي اين رو به خاطر بسپار).
 

Keep only cheerful friends
The grouches pull you down. (keep this In mind if you are one of those grouches)

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:30 توسط سپیده| |

عشق نیرو می دهد٬عشق زندگی می دهد٬عشق شهامت و قدرت می بخشد٬عشق بزرگ ترین ودیعه ای است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است.

اگر عشق نبود زندگی هم نبود.کسی که عاشق می شود باید خود را برای پرداخت بهای آن عشق آماده سازدکه عشق همانطور که لذت و شادکامی در پی دارد٬غم و  سردرگمی هم به دنبال خواهد داشت.

اما غم عشق چه غم  شیرینی است و چه گوارا به کام دل عاشق می ریزد حتی اگر دل عاشق را بشکند٬ زیرا هر چیز شکسته اش بی خربدار است٬مگر دل که شکسته اش قیمتی تر است و خدایش دوست تر دارد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:52 توسط سپیده| |

تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی !

تو می آیی بهانه من ،

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

جوانه می زند ،

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

تمام لحظه های بی تو بودن را ،

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

تو می آیی بهانه من ،

تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو ،

          سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:37 توسط سپیده| |

اشکام رو گونه هام غلط می خورن...شب عزیز...شب التماس...شب خدا خدا گفتن...شب حاجت...شب نیاز...شب نذر و نیاز...

و...

انتظار...واژه ای سخت...حسی جان فرسا...

خدایا !...

ببخشا صبری بر دل...صبری که درد انتظار را کم کند...صبری که فرسایش جان را کند کند...سخت است دوری از محبوب دل...سخت و جان کاه است انتظار تا وصل یار...جمعه های بارانی...روزهای ابری...لب پنجره دل...خلوت با تو...

نمی دانم تا کدامین ساعت اینگونه خواهم بود ؟!...

زیستنم با این امید...

پ.ن:خدایا !... به همین شب عزیزت قسم امیدم رو نا امید نکن

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:9 توسط سپیده| |

Design By : Night Melody